تبليغاتX
مهندس گربه باز

مهندس گربه باز

دست نوشته هایی بدون دخالت دست
آگهي تغيير ادرس
كوچ مي كنيم ! لطفا زين پس من رو در آدرس زير همراهي كنيد‌ :


http://catzisation.wordpress.com


با تشكر از همه دوستان ، آشنايان ، متعلقين ، همكاران ، همسايگان و خانواده محترم رجبي!

+نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعتتوسط گربه باز |
پدر كشتگي
آقاجون بدجوري باگربه ها لج بود!

نميدونم چه پدر كشتگي با گربه هاي محل داشت كه اگر دستش به يكي از اونها مي رسيد احتمالا زنده زنده كبابش مي كرد. گربه هاي بدبخت جرات تو حياط اومدن رو كه نداشتن ولي هرازگاهي كه از لبه ديوا رد مي شدن هم آقاجون يه حالي بهشون ميداد.

يادمه يه روز ظهر سفره ناهار باز بود و مشغول خوردن بوديم كه يه گربه مادر مرده اي اومد از روي ديوار رد شه بره خونه همسايه، آقاجون ناسزا گويان از سر سفره پا شد و با يه لنه دمپايي و " اي پدر سگ بي شرف... " گربه بدبخت رو حسابي نوازش داد. حالا اينكه گربه چجوري "پدرسگ" ميشه بماند!

+نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعتتوسط گربه باز |
آيين همسرداري

اين 2 هفته مشغول همسر داري بودم شديد! البته قبلا هم مرد همسر داري بودم ولي بخاطر شكستن دست راست همسر گلم ( گربه رو اين جوري ميكشن ها ) علاوه بر كارهاي خونه يكسري از كارهاي شخصي خانم گلم هم افتاد گردن من . من آشپزي و خونه داريم خوبه ولي تو اين مدت با يكسري كارهاي زنانه آشنا شدم كه خيلي جالبه.

اول و مهمتر از همه بستن موها! اين بستن و گلسر زدن موهاي خانم ها هم كار تخصصيه ايه برا خودش ها! اولش هرچي سعي ميكردم نميشد و آخرش موها از لاي كليپس سر ميخوردن و باز مي شدن ولي الان ديگه دستم راه افتاده !

 پانويس : تولد حالا ببينم بازم ميگي تو آپديت نميكني يا يه بهونه ديگه جور ميكني؟!

پانويس2 : اين بلاگفاي خاكبرسر چرا اينقدر اذيت ميكنه؟ دهنم آسفالت شد تا اين فسقله پست رو بنويسم.

+نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعتتوسط گربه باز |
گزارش يك حادثه - واژگوني جرثقيل


پنجشنبه كه از سركار بر ميگشتم با صحنه جالب و البته دردناكي مواجه شدم. در كوچه پشتي شركت جايي كه در حال ساخت يك ساختمان 7-8 طبقه اسكلت فلزي بودند يه جرثقيل بزرگ همين طور كه تو عكس مي بينيد با بازوي كاملا باز واژگون شده، البته اون موقع نتونستم عكس بگيرم يعني در واقع ترسيدم ! چون جريان تازه اتفاق افتاده بود و عوامل حاضر در صحنه بدجوري مگسي بودن و خيلي خصمانه نگاه مي كردند. اما امروز شنبه صبح ديدم هنوز صحنه جرم برقراره و بالاخره عكس رو گرفتم.
بيچاره اهالي اون خونه پشتي ها حتما كلي ترسيدن و سكته زدن.
 
+نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعتتوسط گربه باز |
شخصيت يك محله

آدمهاي اون پايين يه جور ديگه بودن، يعني هنوز هم يه جور ديگه هستن. دنياي اون پايين با دنياي بالا فرق ميكنه ، هر وقت ميرم پايين شهر يه حال عجيبي ميشم، خوشخوشانم ميشه، انگار بر ميگردم به خواستگاه اصليم. محله آقاجون اينا براي خودش مشخصاتي داشت، آدمهايي داشت كه شناسنامه اون محل بودن. اينجا ميخوام مشخصات اون محل رو تا جايي كه يادم هست بگم.

آخر هفته ها كه ميرفتيم خونشون چون تو قصردشت جاي پارك نبود بابا توي مالك اشتر پارك ميكرد و ما از كوچه صمدي پياده ميرفتيم پايين. نرسيده به كوچه‌شون مغازه آقا لطف الله بود. آقا لطف الله سبزي فروش بود. دكون كوچكي جلوي خونش داشت. هميشه با بابا و مامان سلام احوال پرسي مي كرد و يه چيزايي به تركي ميگفت كه من نمي فهميدم. صداي خاصي داشت كه هنوزم تن صداش از يادم بيرون نرفته. اگر با تاكسي بوديم پايين تر سر كوچه عزيزيان پياده مي شديم. وسط كوچه خونه خانم سرهنگ بود. خانم سرهنگ پيرزن تنهايي بود كه با سگش زندگي ميكرد. به محض اينكه در باز ميشد يه سگ كوچولوي پشمالو مي دويد بيرون و واق واق كنان دنبال اولين كسي كه مي ديد مي كرد. هر وقت با مامان جون از اون كوچه رد مي شديم مي گفت اگه سگه اومد فرار نكن! اگه فرار كني مياد دنبالت، ولي من هميشه فرار ميكردم و اون پدرسگ! هميشه مي دويد دنبالم تا اينكه خانم سرهنگ صداش بزنه و دعواش كنه. واقعا پدرسگ لغت مناسبيه!

 كوچه آقاجون اينا اسمش شهامتي بود، يه كوچه به عرض 3 متر و خيلي بلند كه وسطش يه پيچ داشت و اون سرش مي رسيد به خيابون بعدي. وسط كوچه خونه زهرا مرغي بود. زهرا مرغي هم يه پيرزن تنها بود كه تو حياطش يه عالمه مرغ و خروس داشت. بعضي وقتا كه مامان جون نذري اي چيزي ميداد براش ببريم ميگفت برو زنگ بزن بگو زهرا خانوم اينو مامان بزرگم فرستاده، يه وقت نگي زهرا مرغي ها!

اون سر كوچه درست نبش خيابون مغازه كاظم گدا بود. كاظم كه قديما گدا بوده با كمك اهالي محل يه مغازه نقلي دست و پا كرده بود و توش آت و اشغالايي مثل آلوچه و لواشك و فوتفوتك و از اين شروورا ميفروخت، حالا معروف شده بود به كاظم گدا. من هيچ وقت چيزي ازش نخريدم ولي نميدونم چرا هميشه مامان جون گوشزد مي كرد كه يه وقت نگي كاظم گدا ها! بدش مياد، بگو كاظم آقا.

خونه بقلي آقاجون اينا جلوش يه كوچه مانند خيلي باريك بود كه حدود 2 متر عمق داشت و ته اون در خونه بود، اين همسايه 2تا نوه دوقلو داشت به نام هاي ناناز و ملوس. هميشه پيش خودم فكر مي كردم اسم از اين مسخره تر نبوده كه رو اين بچه ها گذاشتن؟ يكي از همسايه ها كه دوست مامان جون بود هم يه خانم خيلي چاقي بود كه هر كدوم از ممه هاش قده هندونه بود، آقاجون از اين زنه بدش ميومد و هر وقت كه اين ميومد آقاجون غرغر ميكرد و مي رفت بالا. بس كه زنه چرت و پرت ميگفت. همين خانومه كه الان اسمش يادم نيست سر ختم آقاجون اومده بود ، تو آشپزخونه سيني هاي حلوا رو تاقچه بود كه يه بچه اي اومد به يه سيني ناخونك زد، اين خانومه اومد سيني رو ورداشت گفت الان درستش مي كنم ، دوتا انگشت اشاره و شصتتش رو كرد تو دهنش و حسابي تف مالي كرد بعدش كناره هاي حلوا رو با انگشتاش دالبر دالبر مدل داد آخرش هم گفت بفرما ببين رديفش كردم! به محض اينكه رفت حلوا رو با سينيش ريختن دور!

آره اين آدما مشخصات اون محل بودن. راستي يه پاركي هم ته قصردشت بود به نام پارك بابائيان. مامان جون ميگفت قديما قبرستون ارمنيها بوده كه شهرداري اومده و پاركش كرده. جمعه ها كه اگر مي رفتي جاي سوزن انداختن نبود، گله به گله خانواده ها بساط كرده بودن و پيك نيك و قابلمه ناهارشون به راه بود. يه چرخ و فلك تقريبا بزرگي تو پارك بابائيان بود، يه بار مامان جون منو برده بود پارك من گير دادم كه مي خوام چرخ و فلك سوار شم تو هم بايد با من سوار شي! بنده خدا پيرزن ديد هيچ راهي نداره، با وجودي كه مي ترسيد اومد باهام سوار شد، بعدش تا 10 سال هر وقت يادش مي افتاد ناله نفرين ميكرد.

واقعا از گشاديه خودم لجم ميگيره! 2ماهه ميخوام جمعه برم يه سري به اون محل بزنم ولي نميرم. آخرين باري كه اونجا بودم 7 ساله پيش بود... اي تف به اين تنبلي.... اي تف به اين زندگي ...!


پانويس : در ضمن 1ماهه ميخوام كتاب "بار هستي" رو از كتابخونه بردارم دوباره يه نگاهي بهش بندازم ولي دريغ از يك جو سنجد!

+نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعتتوسط گربه باز |
درك مطلب

خيلي از كلمات هستند كه ما معني دقيق اونهارو نمي دونيم و روزانه در راديو و تلويزيون و مكانهاي مختلف از اونها استفاده مي شه. معني بعضي كلمات رو اصلا نمي دونيم و معني بعضي رو به اشتباه مي دونيم.

براي من بعضي كلماتي هستند كه معنيشون رو نمي دونم و از روي تنبلي دنبال معنيشون هم نمي رم (چه ميشه كرد اين مشكل گشادي از ازل با بشر بوده) و بشدت هم از شنيدنشون اعصابم خرد ميشه. اينها كلماتي هستند كه من معنيشون رو نمي دونستم و به شدت هم روي اعصابم بودند. كلمات رو به ترتيب اهميت (از نظر اعصاب خوردكردن) اوردم.

1- مينيماليسم : مینیمالیسم یا کمینه گرایی، مکتب هنری است که اساس آثار و بیان خود را بر پایه سادگی بیان و روش‌های ساده و خالی از پیچیدگی معمول فلسفي و یا شبه فلسفی بنیان گذاشته‌است.

هر هفته در برنامه سينما4 ، سينما اقتباس ، سينما ماورا و برخي اوقات صدفيلم كارشناس قشنگ برنامه در نقد فيلم اشاره مي كرد كه كارگردان مينيماليست بوده و فيلم مينيماليستيه و من كه معني اين رو نمي فهميدم يك فحش به كارشناس مي دادم صدتا فحش به خودم كه چرا بازم نرفتم ببينم معني مينيماليست چيه.

2- آلترناتيو : جايگزين، شق ، راه حل قابل انتخاب

يه استادي داشتيم زمان دانشگاه با اين آلترناتيو لامصب دهن مارو سرويس كرده بود. تو هر جمله‌اش 4تا آلترناتيو مياورد. اينقدر اعصاب منو خرد كرد كه سريع رفتم معنيش رو پيدا كردم.

3- پست مدرن : پسامدرنيسم : گرايشي در ادبيات و هنر و معماري و تفكر اواخر سده بيستم در مخالفت با مدرنيسم

خداييش اين رو هنوزم نميفهمم و خيلي وقته كه رو نرومه!

4- كاريزما : شخصيت و جذابيت يك فرد كه مي تواند در مردم نفوذ كند و آنان را به شور و فداكاري وادار سازد.

ها! اينم خيلي اذيتم كرده.

5- مجمع : سيني بزرگ مسي

يادش بخير بچه كه بودم مادربزرگم از اين خيلي استفاده ميكرد و من معنيش رو نمي دونستم. مثلا مي گفت قديما غذا رو ميزاشتيم توي مجمع و مياورديم

6- فصل الخطاب : هر كلام فصيح و روشن كه حق رااز باطل جدا كند.

تازگيها اختراع شده و از نظر من يك كلمه به شدت بي ريخته! من تا حالا فكر مي كردم يعني نكته مورد نظر يا يه همچين چيزايي.

7- تخطئه : خطاكار خواندن . كسي را به خطا نسبت دادن .

من تا حالا فكر مي كردم يعني مقلطه و دودربازي

 8- ترك تازي : احتمالا يعني تندروي و يكه تازي در نبود نظارت يا همون تكروي با عشق و حال

 خاطره مرتبط :

از اونجا كه دوران دانشگاه رو مازندران بودم با زبان مازندراني كمابيش آشنا هستم. اوايل فهميدن مطلب از زبون محلي خيلي برام سخت بود ولي به تدريج عادت كردم . اما بعد از 4-5 سالي كه اونجا بودم بازم وقتي افراد محلي در حالت خيلي خيلي هيجان زده صحبت ميكردن هيچي نمي فهميدم. يعني هرچي زور ميزدم و تمركز ميكردم بازم حتي يك كلمه هم نمي فهميدم. بعدا متوجه شدم در اينحالت خود محلي ها هم نمي فهمن طرف چي داره ميگه!! جدي ميگم!  فقط حدس ميزدن منظورش چيه.

+نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعتتوسط گربه باز |
خاطره هيجان انگيز آقاجون



آقاجون يه خاطره اي داشت كه بارها برامون تعريف كرده بود. شايد بي اغراق خود من 15-16 بار اين خاطره رو ازش شنيده بودم، نمي دونم چه سري بود كه هم پيرمرد از گفتن اين داستان خسته نمي شد هم ما از شنيدنش ‌(البته ناگفته نمونه كه ماهم بعضي وقتها پيرمرد رو دست مي انداختيم و ازش ميخواستيم داستان رو تعريف كنه تا بخنديم). خلاصه ي داستان اين بود كه اقاجون زمان رضاشاه با لباس فرم نظامي ميره سلموني و علي رغم انتظار به مرد سلموني دستمزد و انعام خوبي ميده! همين!

شايد مدل تعريف كردن داستان بود كه ما را جذب ميكرد. آقاجون هر بار داستان رو با حرارت و اشتياق زايد الوصفي تعريف مي كرد و تمام جزئيات و نكات رو هربار با تاكيد و يك حالت نكته سنجانه ي خاصي تكرار ميكرد. وقتي تو ذهنم آقاجون رو مرور مي كنم اولين چيزهايي كه جلو مياد يكيش همين خاطره‌ست.

و اين هم خاطره آقاجون به روايت خودش:

سال ؟؟؟؟ (سالش يادم نيست فقط ميدونم تو دوره رضاشاه بوده) من استوار بودم، يه سلموني بود تو خيابون سپه، پشت اداره خارجه (روي ادرس خيلي تاكيد مي كرد و تا تو نشون نمي دادي كه واقعا فهميدي كجارو ميگه بيخيال نمي شد) در دولنگه شيشه اي داشت (روي اين در دولنگه شيشه اي هم خيلي تاكيد داشت) آره در دولنگه شيشه اي! من رفتم اونجا سر و صورتم رو اصلاح كنم. آره رفتم نشستم رو صندلي، سلموني مال دوتا داداش بود. من كه نشستم داداش بزرگه به داداش كوچيكه به تركي گفت " اينو خوب تحويل بگير" داداش كوچيكه به تركي جواب داد " مگه نمي بيني ارتشيه، اين كه پول نمي ده " دوباره داداش بزرگه گفت " توكاريت نباشه " . اونا نمي دونستن كه من تركي مي فهمم (نكته اينكه آقاجون اهل خلخال بود كه خب ميشه ترك 8طبقه ) خلاصه سر و صورت مارو اصلاح كرد و روغن و عطر و ادوكلن زد وگفت بفرمائيد. منم پاشدم يه اسكناس 5 ريالي گذاشتم رو پيش خون و گفتم بقيشم مال خودت! وقتي داشتم ميومدم بيرون داداش بزرگه به كوچيكه گفت" گوردون" يعني ديدي ! (گوردون با استرس فراوان روي "گ" ) (و در انتهاي داستان يك قيافه حكيمانه اي بخود ميگرفت و از اين كه شنونده پيام اخلاقي عظيمي رو از داستان برداشت كرده بخود مي باليد)

+نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعتتوسط گربه باز |
خونه‌ آقاجون اينا

خونشون تو كوچه پس كوچه هاي قصرالدشت بود. يه كوچه 3 متري (عرض 3 متر) كه از يه طرف به قصردشت ميخورد و از طرف ديگه به سلسبيل ، با پيچ و خم فراوان البته. خونه شمالي بود با نماي آجر قرمز، به سبك معماري قديم 2 اتاق پايين و 2اتاق بالا، دستشويي و حمام توي حياط كه حمام زير حياط بود و 4-5 پله پايين مي رفت، البته بعدها پيرمرد يه تغييراتي در جهت راحت سازي انجام داد و اتاقك دستشويي رو كمي وسعت داد و حمام رو هم بهش اضافه كرد و يكي از اتاقهاي پايين رو هم به آشپزخانه تغيير داد و از شر اون زير پله كوچك و قناس كه قبلا اشپزخانه بود خلاص شد. البته در واقع اتاق تبديل شد به اشپزخانه و غذاخوري چون كفش فرش بود و خب بزرگ هم بود.

2 اتاق بالا كلا بلا استفاده بودن، يكي مهمون خونه بود كه عيد به عيد درش باز ميشد و ديگري اتاقي بود كه آقاجون در مواقع شلوغ مي رفت اونجا مي خوابيد. توش يه تخت و كمد قديمي بود و پرده كركره هاي سبز رنگ پنجره هاش هميشه بسته بودن و كلا براي من هميشه  اتاق راز آلودي بود .

تو حياط يه حوض هم بود ، حوضي كه تابستونا استخر ما بود. من و آرمان (پسر خاله) مي پريديم توش و شالپ شولوپ توش شنا ميكرديم، شيرجه مي زديم و از اين سر به اون سر حوض رو آب سر مي خورديم. آخرين باري كه كنار حوض نشستم اسفندماه 80 ، پشت كنكوري بودم و آقاجون تازه فوت كرده بود وقتي خوب دقت كردم ديدم حتي چارزانو هم تو حوض جا نميشم! همون حوضي كه يه روز استخر ما بود!

طبقه بالا ايون داشت، دو ستون گرد فلزي پايه هاي ايون بودند كه تو حياط به فاصله 2 متر از هم و جلوي درب ورودي قرار داشتند. ستون هايي كه وسيله اتش نشان بازي ما بود و با پاي برهنه مي چسبيديم بهشون ازش بالا مي رفتيم و بعدش مثل يك آتش نشان واقعي سر مي خورديم و پايين ميومديم. تابستونها بين دو ستون يه پرده حصيري نصب مي شد تا مانع ورود بيش از حد نور خورشيد به عمارت باشه، حصيري كه بعدها با تبديل شدن خونه روبرويي به آپارتمان 4 طبقه (تو كوچه 3 متري!) براي حفظ حريم داخل عمارت از ديد دائمي شد. اين اپارتمان هم داستاني شده بود، فاصله‌اش بقدري كم بود كه خونه ديگه رنگ آفتاب رو نمي ديد طوريكه زمستونا هواي توي خونه سردتر از بيرون مي شد!

خونه با حياط سرجمع 120 نهايتا 150 متر مي شد، يعني خيلي نقلي و جمع و جور بود اما من به اندازه 1500 متر و 20 سال ازش خاطره دارم...

+نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعتتوسط گربه باز |
نوستالژي آقاجون

چند وقتي هست كه دائما خاطراتي از دوران كودكيم ذهنم رو مشغول مي كنه . اين خاطرات مربوط ميشن به پدربزرگ و مادربزرگم و به خصوص پدربزرگم كه بهش مي گفتيم آقاجون و البته خانه‌ي قديمي آقاجون اينا كه توي خيابون قصرالدشت پايين تر از مالك اشتر بود. واقعا وقتي فكر مي كنم ميبينيم از بين تمام آشنايان فوت كرده تنها براي آقاجون دلتنگ شدم و بيشتر خاطرات اوست كه در ذهنم بيدار مي شند.
آقاجون در 20 اسفند ماه 1379 در 80 سالگي در حاليكه كاملا سالم و سرپا بود بر اثر تصادف حين عبور از خيابون به رحمت خدا رفت. راننده بي رحم با اينكه آقاجون رو مردم سوار ماشينش كرده بودند كه به بيمارستان برسونه ، بعد از 2-3 ساعت پرسه زدن در شهر بالاخره اونو تو حياط يه درمانگاه كوچيك رها ميكنه و در ميره. دلم مي خواد از داستانهاي آقاجون و خونشون اينجا يكم بنويسم، فكر كنم بهم كمك ميكنه اين خاطرات رو دوباره مرور كنم و از فراموش شدن اونها جلوگيري كنم.

آقاجون لاغر اندام و با قدي نسبتا بلند بود. نظم و ترتيب و شيك پوشي رو از ارتش رضا خان به ارث برده بود، در زمان جنگ دوم جهاني در ارتش خدمت مي كرد و خاطرات پراكنده اي از اون دوران برام تعريف كرده. بعد از بازنشستگي از ارتش بيكار نمونده بود، از وقتي كه سن و حافظه من اجازه ميده يادم مياد تو برج هاي اسكان لابي‌من بود. البته 4-5 سال آخر رو ديگه كار نمي كرد، خب سنشم رفته بود بالا. آقاجون هر وقت ميومد خونمون يا برام پفك خريده بود يا كيك يزدي، خودشم كيك يزدي دوست داشت، كيك يزدي ها رو از شيريني يزدي توي قصرالدشت ميخريد كه هميشه هم تازه‌ي تازه بود. پيرمرد اهل مطالعه بود و اهل پياده روي، روزي 2 ساعت پياده روي ميكرد. خوش اخلاق بود، نسبت به دوره خودش آدم روشني بود. روحت شاد.

ادامه دارد...


+نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعتتوسط گربه باز |
توهم نوشتن
من مينويسم ، من مي تونم ، آره ... من...........
شايد فردا نوشتم، اگرم نشد ميره براي يكشنبه، اونم نشد حتما بعدش مي نويسم !
+نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعتتوسط گربه باز |